ورود

ثبت نام

ورود

ثبت نام

بازی دوستانه

و همیشه خود را به دور از جمعیت نگه میداشت… آنجا، به دور از نرده ها، دور از دسترس ما. با نگاهی تب دار و دست به سینه، حتی بیشتر از دست به سینه، با دست های بسته، قفل شده در هم. گویی سردش بود یا دردی در شکم حس میکرد. انگار به خودش می چسبید تا نیفتد.

او با همه ما رو به رو می شد، اما به هیچ کس نگاه نمیکرد. در حالی که یک پاکت خرید را محکم روی قلبش گرفته بود، به دنبال پسربچه ای تنها میگشت. میدانستم که توی پاکت یک نان شکلاتی بود و هربار از خود می پرسیدم که له نشده است، آن قدر که…

بله، خودش را محکم به آن می گرفت، به زنگوله، به تحقیر آنها، به پیچ از طرف نانوایی و به همه آن لکه های کوچک چربی که مانند مدال هایی غیر منتظره به پشت لباسش چسبیده بودند.

غیر منتظره…

فهرست